تبلیغات
حامی طبیعت - قصه ی دو دوست تنها
قصه ی دو دوست تنها
http://www.uplooder.net/img/image/52/e847608c1193a253a133da2012cd29c8/_jh.png

امروز با مادرم به شوق زاینده رود ، قایق های قدیمی روی رودخانه ، قارقار کلاغ ها و سی و سه پل،به اصفهان رفتیم.در بین راه ، چشمانم را بستم و سرم را به پنجره ی اتوبوس تکیه دادم و خودم را روی سی و سه پل در حالی که به داخل آب زلال زاینده رود می نگریستم دیدم.هر چه به اصفهان نزدیک تر می شدیم شور و شوق من هم افزایش میافت.دلم برای دیدن دوباره اصفهان تاپ تاپ می کرد.

http://www.uplooder.net/img/image/88/403c1551fdc98c64ccb05622fb2149f6/continiu.png

و بالاخره لحظه ی پیاده شدن از اتوبوس فرا رسید.من برای دوباره چشیدن طعم گز های خوشمزه و همچنین دوباره دیدن کلاغ های سیاه سوخته ی اصفهان لحظه ای تامل نکردم.تا اتوبوس ایستاد من زود تر از همه از آن پیاده شدم.به دور و برم نگاهی کردم،نفسی عمیق کشیدم اما ناگهان سرفه ام گرفت!به خودم آمدم و دیدم اصفهان دیگر آن شور و شوق قدیم را ندارد.کلاغ ها قار قار کنان در کوچه های باریک شهر پرواز نمی کردند و دنبال غذا نمی گشتند؛مردم خسته و ناراحت بودند.با این صحنه کمی از خوشحالی ام کاسته شد اما وقتی اتوبوس با دودی سیاه رنگ از ایستگاه ترمینال دور شد غم و اندوه و همچنین مقدار زیادی آلودگی هوا تمام وجودم را فرا گرفت.وقتی به نزدیکی های زاینده رود رسیدیم دیگر صدای آب را نمی شنیدیم.جلو که رفتیم با تعجب به زاینده رود نگاه کردیم.کاملا خشک بود و به جای موج های آب فقط ترک های بزرگی که در خاک به وجود آمده بود را دیدیم.
آهی کشیدم و با ناراحتی فراوان آن سوی رودخانه را تماشا کردم.جز چند بچه که درون آنجا فوتبال بازی میکردند هیچ چیزی ندیدم.رود خانه ای به آن زیبایی حالا تبدیل به کویری خشک و بی آب و علف شده بود و قایق های قدیمی روی زمین خشک در حال جان دادن بودند.صاحب قایق ها هم چشم انتظار آب بود تا حداقل پولی به دست آورد.صحنه ای که بعد از آن دیدم بسیار بسیار نا امید و اندوهگینم کرد.تَرکی بزرگ بر روی پل زیبای سی و سه پل به وجود آمده بود.بله همین طور بود.هر پلی نیاز به رود خانه ای دارد و سی و سه پل بهترین دوستش یعنی زاینده رود را از دست داده بود و اکنون از ناراحتی زیاد در حال ترک خوردن بود.توریست های زیادی به امید این دو دوست به اصفهان آمده بودند اما اکنون همه ناامید در حال رفتن بودند.ولی ناگهان صدای چکه ی آبی از بطری درون دستم توجه من را به خود جلب کرد.نگاهی به بطری کردم. از گرمای زیاد وسط کویر(همان زاینده رود گذشته)سوراخ شده بود و چند مورچه دور آب آن جمع شده بودند.یک دفعه فکری به ذهنم رسید.نگاهی به مادرم انداختم و در بطری را آرام و با نفس عمیقی باز کردم بطری را کج کردم و آب هایش را رو به کویری که قبلا رودی پر آب بود ریختم.ناگهان چند پسر بچه که در حال فوتبال بازی کردن بودند این کار من را دیدند.یکی از آن ها با تمسخرگفت:«عجب آدم احمقیه!آبی که الان به سختی پیدا می شه رو داره توی زمین بازی ما می ریزه!»چند نفر از دوستانش هم این حرف او را تایید کردنداما یکی از دوستانشان که ساکت مانده بودبه حرف آمد و گفت:«نه آن قدر ها هم احمق نیست!»سپس بطری آبی که برای رفع تشنگی بعد از فوتبال آورده بود را نیز درون زاینده رود ریخت.چند نفر دیگر هم با دیدن این صحنه آب گران بهایشان را فدای زمین خشک زاینده رود کردند.بعد از گذشت چند دقیقه تمام مردم اصفهان را کنار خود دیدم که با خجالت در حال خالی کردن بطری هایشان درون زاینده رود بودند.تمام مردم دست به دست هم دادند و بطری های آبشان را درون آن جا ریختند و کم کم زاینده رود جاری شد و شروع به حرکت کردن کرد.سی و سه پل، زاینده رود را با شادمانی بغل کرد و گفت:دوست خوب من تا حالا کجا بودی؟او گفت:«من درون لوله های آب خانه های مردم بودم و داشتم هدر میرفتم که ناگهان دوباره جان گرفتم!»تمام مردم با شادمانی از این دو دوست پذیرایی کردند و با خوبی و خوشی مثل گذشته در کنار هم جان گرفتند.حتی اکنون دیگر کلاغ ها هم خوشحال و راضی اند و همه قار قار کنان بالای سر این دو دوست خوب پرواز می کنند.ما مردم خوب و فدا کار، میخواهیم بطری هایمان را به سوی آذربایجان ببریم و دریاچه ی ارومیه را هم پر از آب کنیم....

شکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانهکاری از کیانا پرویزیشکلک قطره,شکلک اشک,شکلک گریه,شکلک آب,شکلک رنگی,قطره رنگی,بچه گانه

موضوعات: داستان ،
[ جمعه 6 آذر 1394 ] [ 01:45 ب.ظ ] [ کیانا پرویزی ] [ بخش نظرات () ]
آخرین مطالب